هوالمحبوب

تنها در بی چراقی شبها می رفتم    دستهايم از ياد مشعل ها تهی بود     همه ی

ستاره هايم به تاريکی رفته بود     مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد

لخطه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود

تنها می رفتم می شنوی؟؟؟ تنها       من ميرفتمو ميرفتم تا در پايان خود فرو افتم

ناگهان تو از بيراهه ی لحظه ها ميان دو تاريکی به من پيوستی

صدای نفسهايم با طرح دوزخی اندامت در آميخت

همه ی تپش هايم از آن تو باد چهره ی به شب پيوسته ی همه ی تپش هايم........

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
ali

سلام بلاگ خوبی داری ... موفق باشی

pcsoft

سلام ......چه شعر قشنگی......

داود

همه درات جان پیوسته با دوست. - همه اندیشه ام ، اندیشه اوست . - نمی بینم به غیر از دوست اینجا ، - خدایا ، این منم ، یا اوست اینجا ؟ ... تقدیم به تو که بهترینی . حق یارت.

مجید

رها ازت گله دارم بابا من تو وبلاگم ازت تبليغ کردم ملتو دع.وت کردم بيان تماشايه وبلاگت ولی دريغ از تو که ما رو معرفی نکردی بابا معرفت ملت بياين وبلاگه منم ببينين و نظر بدين ضرر نداره جونه شما

ani

با با دوست اينجا س ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟