مردن ...

یه وقتی یه روزی به یه جایی میرسی که حتی با اینکه تموم زندگیت از تنهایی

 

 می ترسیدی و فرار می کردی از بودنش ، دیگه می پذیریش

 

پذیرفتن بعضی چیزا تو زندگی واقعا مساوی با مردن ! من خیلی وقته مردم ...

 

پ ن : مردن انسانیت از همه چی بیشتر منو کشت ... 

 

                                                                         التماس دعا

 

/ 9 نظر / 23 بازدید
محمد

سلام رها جان.خوبی؟ منو میشناسی شاید بین قدیمیای اینجا قدیمی ترین باشم داستان من و فرزانه رو یادته که؟!!! ... ان شاءالله هر جا هست در کنار خانواده ش شاد و خوشبخت و مومن باشه. رها جان دارم ازدواج میکنم برام دعا کن برای خوشبختی من و همه ی جوونا. دوست که نه چون تو این زمونه دوست معنی خوبی نمیده باید بگم تو فراتر از یک خواهر بودی برای من خدای بزرگ و اهلبیت همیشه پشت و پناهت باشند.بازم سر میزنم هت یا حق

...///

گاهی برای تو فالی میگیرم حضرت حافظ میگوید بخت تو بلند است و.دل قوی دار و شاد و امیدوار باش...دوستدارت عمو مهرداد .../// پس چرا آدرس فیسبوک خودتو بهم نمیدی نازنینم؟

سر گشته من کجاست دلتنگت شدم عمو جون کجایی آخه...///

...///

امروز یک روز زیبای آخر سال بود سری به کلبه من بزنید.منت بر من گذارید. تا مهمان بهار باشی...نازنینم.../// http://fanoosesargardan.persianblog.ir/

...///

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی باده گلرنگ نمی باید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست ...عمر خیام.../// عیدت مبارم عمو جون

داود...تارهایی

سلام.. و یک سال می گذرد از تنها متنی که گذاشتی .. اینجا جایی است که زندگی جریان دارد در سکوتش برایم! هر از گاهی سر می زنم و بدون نظر میرم.. همین آرومم میکنه یا شاید نا آرومم اما حس عجیبی به اینجا دارم متعلق به خاطرات گذشته داره.. هرچی بوی قدیمی تری داره رو دوست دارم.. بعد اینجا هرجا نوشتی اصلا متعلق به من نبوده .. هرچند اینجا هم ... با کلمه کلمه متنای این وبلاگ و جمله هایی که بارها خونده شدن .. بغض و خوشی و تنهایی و سکوت و دوست داشتن و نفرت و مرگ و زندگی... آههههههه .. همه چی از همین رهایی شروع شد.

داود...تارهایی

محمد پسرک تنها و عمو و ... حضور همه رو اینجا حس می کنم... خیلی از اونایی که اینجا با هم بودن الان با هم نیستن! قدیمی ترین زندگی اینجا نفس می کشد هنوز... محمد واست آرزوی خوشبختی دارم .. محمد و محمد و معین و ... خیلیا بعد اومدن و به ظاهر قدیمی شدن اما از قدیمیترین ها خبری ندارن.. دنیای عچیبی است! گذار ایام عمر است که بی مرگ می گذرد... آمدم که سلامی به فردا داشته باشم اما فردا و فردا ها آمدن و آن فردای دیروز که باید نیامد!

محمد

رها نیستی ؟!!! یاد فرزانه افتادم ... یاد اینکه چقدر صداقت داشت نمیدونم چرا هر چند وقت یکبار یادش می افتم شاید دیگه خیلی خیلی احساسی هستم یا شاید تو این چند سال که گذشت مثل اون ندیدم یا شایدم ... به هر حال صداقت فرزانه ممکن بود بخاطر سن کمش و تجربه اولش باشه ولی همیشه دعا میکنم همونجوری بمونه ... فعلا