روز ِ قسمت بود ، خدا هستی را قسمت می کرد ، خدا گفت چیزی از من

بخواهید ، هر چه که باشد ، شما را خواهم داد . سهم تان را از هستی

طلب کنید زیرا که خدا بسیار بخشنده است . و هر که آمد چیزی خواست

یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی جثه ی بزرگ

خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری

آسمان را .در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدایا من

چیز زیادی نمی خواهم نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه

پایی ، نه آسمان و نه دریا ! تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت به

من بده ، و خدا کمی نور به او داد . نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت آنکه نوری با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای

باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را

خواست ، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست .

زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست : چه قدر این جمله واسم زیبا و

سنگین بود !!!! از تو خدایم جر تو طلب ندارم !!!! خودت را نمایاندی

به من بفهمان ...

برای تو فرشته ام : شادیِ تو بی رحم است و بزرگوار،

نفس ات در دستهای خالی من ترانه و سر سبزی ست ،

من بر می خیزم ! چراغی در دست ، چراغی در دلم .

زنگار روحم را صیقل می زنم .

آینه ای برابر آینه ات می گذارم تا با تو ، ابدیتی بسازم .

پ ن ١ : نمی دانم کی خواهی فهمید که چه بر سر دل کوچکم آوردی !

تاب و توانم در دلم هی پیچ می خورد ! گاهی می آید گاهی می رود !

این روزها بد دل پیچه گرفته ام ...

پ ن ٢ : هر روز و هر لحظه این جمله ی تکراری رو تکرار می کنم

چون عاشقشم چون واسم پراز واقعیت هست هرچند که تو نفهمیش ...

تو را هیچ گاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی !!!

سعی نکن از من دور شی !!!!! دلت اینجاست ..........

  

[ سه‌شنبه ۱۳۸۸/۸/۱٩ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ... ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه