هوالرضا

سلام

ای باز گشته

تنها نگاه بود و تبسم ميان ما

تنها نگاه بود و تبسم!

اما.... نه٬ گاهی از تب هيجان ها بی تاب می شديم

گاهی که قلب هامان

می کوفت سهمگين

آهی که در سينه هامان    

چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من ٬اين دوستان پاک

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

وز اين پل بزرگ

ـ پيوند دستها ـ

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند

يک بار نيز

ـ يادت اگر باشد ـ

وقتی تو٬ راهی سفری بودی

يک لحظه، وای تنها يک لحظه

سر روی شانه های هم آورديم

با هم گريستیم....

تنها نگاه بود و تبسم ٬ميان ما

ما پاک زيستيم!

ای سر کشيده ا زصدف سال های پيش

 ای باز گشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب تو٬ آفتاب بودی

بخشنده٬ پاک ٬گرم

من مرغ صبح بودم

مست و ترا نه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شديم

شب را شناختیم

در جلگه ی غريب و غم آلود سرنوشت

زير سم سمند گريزان ماه و سال

چون باد تاختيم

در شعله ی بلند شفق ها

غمگين گداختيم

جز ياد آن نگاه و تبسم٬

مانند موج ريخت به هم هر چه ساختيم

ما پاک سوختيم ما پاک باختيم

ای سر کشيده از صدف سال های پيش

ای بازگشته٬ ای به خطا رفته

با من بگو حکايت خود٬ تا بگويمت:

اکنون من و توايم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه

آن دستهای گرم

آن قلب های پاک

و آن رازهای مهر که بين من و تو بود

ما گرچه در کنار هم اينک نشسته ايم

بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ايم

دوريم هر دو٬ دور....

با آتش نهفته به دل های بی گناه

تا جاودان صبور

ای آتش شکفته٬ اگر او دوباره رفت

در سينه ی کدام محبت بجويمت؟؟؟

ای جان غم گرفته٬ بگو ٬ دور از آن نگاه

در چشمه ی کدام تبسم بشويمت؟؟؟

فريدون مشيری

من اين شعر رو خيلی دوست دارم آخه خيلی به احساسات

درونيم نزديک هست و خيلی زيباست

[ شنبه ۱۳۸۳/٢/٥ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ... ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه