الهي، جز تو......؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

تيک تاک ساعت .تيک تاک تيک تاک ...ميزی که روش پر از خاليه و گلايی که پلاسيده مثل...

 

صدای تلوزيون صدای آب.....ووووو.... بازهم همون اتاق بازهم همون محيط همون هوا همون

 

نفس بدون هيچ تغييری ...هيچ و هيچ و فقط ديدن مرغ عشقم بود که برای لحظه ای همه

 

چيز رو از يادم برد.باز هم برگشتم....باز هم    باز هم    باز هم......تا کی؟؟؟؟نمي دونم...

 

اما این رو خوب خواهم دانست که مقاومتم را و امیدم را هرگز از دست نخواهم داد آنقدر

 

خواهم جنگید و صبر خواهم کرد تا طلوعی تابناک همراه با بهار عشق را با چشمان کم

 

سوی خود دوباره خواهم دید.....

 

بودن درد آلود

 

در این روزگار بی درخت

 

با اندوهی که مرا تا هیچ می برد

 

پشت لحظه های آبستن از سکوت

 

                                                 کز کرده ام

 

دیری ست خلوت شب را سد کرده ام

 

و فانوس زمزمه را روشن

 

                                      نخواسته ام از عشق

 

ترانه ای بسرایم که در این بودن درد آلود

 

نتوانم آن را با تو در میان نهم

 

       گل عاشق... یکی از زیباترین شعرایی که تا حالا شنیدم

 

بیا پرواز کنیم کنار هم 

                          

                               بیا پرواز کنیم تو بال هم

 

بیا باشیم مال هم بیا باشیم مال هم

 

اگه هم خونه می خوای من

 

                                  اگه دیوونه می خوای من

 

گل عاشق گل عاشق اگه گلخونه می خوای من

 

بیا باشیم مال هم بیا باشیم مال هم

 

کاش کی چشمات مال من بود

 

                                          تو سرت خیال من بود

 

مثل من که آرزومی آرزوت مثال من بود

 

کاشکی دستامونو زنجیر می بستیم ما به هم

 

همه جا داد می زدیم که عاشقیم عاشق هم

 

اگه هم خونه می خوای من

 

                                   اگه دیوونه می خوای من

 

گل عاشق گل عاشق اگه گلخونه می خوای من

 

بیا باشیم مال هم بیا باشیم مال هم

 

چه قدر خوب بود مال هم بودیم و به این با هم بودن ها بها می دادیم اونم برا هميشه

 

ولی این رو خوب می دونم که بالاخره همچین روزی خواهد رسید ....

 

 و در آخر از همه ی دوستای مهربونم که تو این مدت منو فراموش نکردن ممنونم هر کدوم

 

از دوستان هم که مایل به تبادل لینک هستند خبرم کنند 

 

دعا یادتون نره

 

 

[ سه‌شنبه ۱۳۸۳/٦/۳۱ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ... ]

[ نظرات () ]

 

الهی : .....

......فقط سکوت و فقط گريه

                            گريه ه ه ه ه نه حـــــــق حـــــــق

                                                                        ...نه ه زجــــــــــــــــــــه

خرد شدن شکستن له شدن..........

بايد از سنگر بی سنگ تو برمی گشتم

                                        از مدار عشق کم رنگ تو بر می گشتم

بايد آن شب که فروتنانه در ميـــــــدانت

                                        من من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم...

[ شنبه ۱۳۸۳/٦/۱٤ ] [ ۳:٥٢ ‎ق.ظ ] [ ... ]

[ نظرات () ]

 

الهی شکرت که فهمیدم که نفهمیدم......

سلام همدلای مهربونم آرزومندم که شاد باشید و سر حال

از این که کلبه ی این حقیر رو قابل دونستید و سر زدید ممنونم ......

این مطلب رو خوندم و خوشم اومد امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد

پسر بچه ای مي خواست خدا را ملاقات کند او فکر مي کرد خدا در دور دست زندگی مي کند

و بنابر اين سفر درازی در پيش دارد چمدان خود را بست و راهی سفر شد .پسر بچه در راه

پيرزنی را ملاقات کرد در پارک نشسته بود و به کبوتر ها نگاه مي کرد.پسر بچه کنار او نشست

و چمدانش را باز کرد از درون چمدان نوشابه ای بیرون آورد و خواست آنرا بنوشد که ديد پيرزن

نگاهش مي کند برای همین نوشابه ی خود را به پیرزن تعارف کرد پیرزن نیز با سپاس گذاری

فراوان پذیرفت و به پسر بچه لبخند زد. لبخندش به قدری زیبا بود که پسر بچه دوباره تصميم

گرفت آن را ببيند بنابر اين کيک خود را هم به پيرزن داد بار دگر لبخند بر لبان پيرزن نقش بست

پسر بچه خوشحال شد. آن دو تمام عصر را آنجا نشستند خوردند و خنديدند اما هرگز کلمه ای

نگفتند.هوا که تاريک شد پسر بچه فهميد که چقدر خسته است بنابر اين تصميم گرفت به خانه

برود اما چند قدم بیشتر دور نشده بود که برگشت و پیرزن را بغل کرد. پیرزن نیز چنان لبخندی

زد که پسر بچه تا به حال در عمرش ندیده بود. پسر بچه که به خانه رسید مادرش از چهره

شاد و خندان او متعجب شد برای همین پرسید چه چیزی تو را امروز اینقدر خوشحال کرده

است؟ پسر بچه پاسخ داد : من با خدا غذا خوردم اما پیش از اینکه مادرش چیزی بگوید ادامه

داد :می دانی چیه؟ او زیباترین لبخندی را که در عمرم دیده بودم به من زد. از آن سو پیرزن در

حالی که سرشار از شادمانی بود به خانه اش برگشت .پسرش که از آرامش خاطر مادر متعجب

شده بود پرسید: مادر! چه چیزی تو را امروز اینقدر خوشحال کرده است؟ پیرزن پاسخ داد :من

با خدا غذا خوردم اما پیش از اینکه پسرش چیزی بگوید ادامه داد:او جوان تر از آن بود که من

فکرش را می کردم......

یه لبخند و یه مهربونی چطوری بعضی ها رو شاد می کنه و این در حالی

هست که ما هیچ وقت قدر نعمت های که خدا داده نمی دونیم.......

و اما شعر......و باز هم تقديم به عزيزترينم...

                                      همواره تويی

شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می خواندم از لایتناهی

آوای تو می آردم از شوق به پرواز

شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تو به من می رسد از دور

دریایی و من تشنه ی مهر تو چو ماهی

وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی

دید از تو اگر صبح ابد هم دهدم دست

من سر خوشم از لذت چشم به راهی

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همراه تویی هر چه تو گویی و تو خواهی......

                                                                            فریدون مشیری

راستی اینو هم بگم که حال دوست مهربونم هم خوبه و من واقعا خدا رو

شکر می کنم .... و امیدوارم هر چه زودتر کاملا خوب بشه

دعا یادتون نره ......یا حق

 

 


 

[ چهارشنبه ۱۳۸۳/٦/٤ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ ... ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه