به چرک می نشیند خنده ، به نوار ِ زخمبندش ار ببندبی ، رهایش کن رهایش کن ، اگر چه قیوله دیو آشفته می شود ! چمن است ، این چمن است با لکه های آتشخون ِ گل ، بگو چمن است این ، تیماج ِ سبز ِ میر غضب نیست . حتی اگر دیری است تا بهار بر این مسلخ بر نگذشته باشد ، تا خنده ی مجروحت به چرک اندر نشیند ، رهایش کن چون ما رهایش کن . پی نوشت : تنها تو را ستودم ، آسان ستودمت که بدانند مردمان ، محبوب من به سان ِ خدایان ستودنیست . دل نوشت : من به امید ِ مهر تو پیوسته زیستم ، بعد از تو ؟ این مباد ، که بعد از تو نیستم . بهارتان پر از سبزینگی و زندگی ، همچو بهاران من خزان مباد . اینجا در کنار تو ، هر روز روزهایم روزتر می شوند ، روشن تر می شوند . به روشناییِ ژرف ، ژرف تر از دوستی یی عمیق . و عشق صدایی ست که تنها به فاصله ی یک نبودن تنها می گذارد مرا تا نهایت ، و تو و روشناییِ ژرفت ، روشن می کنی تمام تنهایی ام را . روشن تر از هر روزم کن که اینجا منِ تنها ، به بودنت نیازمندم ! و به یاد حرف خودت ، این دوستیِ پر از ژرف : « اما هر چه که باشد برای این احساسی دیوانه ، این نقش ها آرام کننده اند ، مرا بباف من خوبم . » هذیان های دلتنگیِ رها نه نه نه این هزار مرتبه گفتم : _ نه دیگر توان نمانده ، _ توانایی ، در بند بند من از تاب رفته است شب با تمام وحشت خود خواب رفته است ! و در تمام این شب ِ تاریک ، تاریک چون تفاهم من با تو ! انسان ، افسانه ی مکرر اندوه و رنج را ، تکرار می کند . باور کن اعتماد از قلبهای کال ، بار ِ رحیل بسته ، و مهربانی ما را ، خشم و تنفر افزون ، از یاد برده است ! باور نمی کنی ؟ که حس پاک ِ عاطفه در سینه مرده است . دل نوشت : دلتنگم ، زیاد ، شاید مسخره باشه ولی اونقدر زیاد که حتی این شبها حوصله ای برای بیرون رفتن و عزاداری زیر خیمه ی حسین (ع) رو نداشتم منتظرم ، منتظر ... به قول دوست عزیزی که امشب اینو برام فرستاد : ای مسافر غریب در دیار خویشتن با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر ، از کویر سوت و کور ، تا مرا صدا زدی ، دیدمت ولی چه دور ، دیدمت ولی چه دیر ! این تویی در آن طرف پشت میله ها رهااااا این منم در این طرف پشت میله ها اسیر . دست خسته ی مرا همچو کودکی بگیر با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر ... در نیست ، راه نیست ، شب نیست ، ماه نیست نه روز و نه آفتاب ! ما بیرون زمان ایستاده ایم با دشنه ی تلخی ، در گرده هایمان هیچ کی با هیچ کس سخن نمی گوید ! که خاموشی با هزار زبان در سخن است ! بر مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای ! و نوبت خویش را انتظار می کشیم ، بی هیچ خنده ای !!! --------------------------------------------------- مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نا منتظر ! از بهار حظ ِ تماشایی نچشیدم که قفس باغ را پژمرده می کند ! از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسه ، ناسیراب . ... احمد شاملو متاسفم برای خودم و احساساتم که فقط باید یاد و خاطره ی دوست داشتنی هامو تو زندگیم داشته باشم نه تجربه ی در کنار هم بودن رو ، به خاطر اسارت ِ عشق !!!!! دنیای خیلی مزخرفی داریم ... بیست سال بعد ، بابت کار هایی که نکرده ای بیشتر افسوس می خوری تا بابت کارهایی که کرده ای ! بنابراین روحیه ی تسلیم پذیری را کنار بگذار ،از حاشیه امنیت بیرون بیا ، جستجو کن ، بگرد ، آرزو کن ، کشف کن ... . مارک تواین لحظه های افطار و سحر من رو از دعاتون فراموش نکنید هذیان های دلتنگی ام : می بلعم چونان کودکی گرسنه که پستان های مادرش را ! بودن هایمان نبودنیست پر از زنجیرهای متلاشی که، تلاطم کور کورانه ی عشق هم دیگر جواب گو نیست . دیری نمی پاید که نبودن هایم عادتت می شود ! چونان دخترکی که عادت های ماهانه اش را عادت می کند ... و بعد خیز میزنی در آغوش دیگری به هوای همیشگی ات ! و من می بلعم بغض هایی را که همیشگی شده اند ... بی من سهل تر از انکار های دیری نه ات خواهی زیست !!! ************************************** من ، دل رفتن نداشتم ! درخت خانه ات ماندم ، تو رفتن را دل دل نکن !!! ریزش برگ هایم آزارت می دهد ! محمد علی بهمنی پ ن : هنوز هم دلتنگ که می شوم ، قافیه ی شعر هایم ترک بر میدارد ! حقیقت به آدم خیلی نزدیکه ... اما بهتره بهش دست نزنی! دستاتو می سوزونه! چیزهایی هست که دیگر تکرار نمی شوند ... تو دیگر ده ساله نمی شوی ... و من دیگر به دبیرستان نمی روم... نگاه کن! ... من می دوم و مرغان دریایی را از روی شن ها پرواز می دهم ... و این لحظه تمام می شود ... و من و شادی لحظه ام ... صدای تو ... و شجاعتمان ... در تصویر، پرواز مرغان دریایی برای همیشه زندانی می شود ... سالها می گذرد و ما هر روز بی آنکه بدانیم لحظه های تکرار ناپذیر زندگیمان را در تصویرها زندانی می کنیم وآنها را چون گنج درد آور شیرینی در پستوی روزمرگی هایمان پنهان می کنیم و می گذاریم بمانند...
بمانند برای شبهای تنهایی ... و روزهای دلتنگی ، که مرهمی باشند ؟ نه ! هیزمی ... که بسوزانند بیشتر ... همیشه چیزهایی است که تکرار نمی شوند وچون تکرار نمی شوند ... ابدی اند، جایگزین ندارند ... و چون تکرار نمی شوند ، دردند ... رنجند ... عزیزند ... ببین! ما چگونه زندانی تصویرها وتصور هاییم ، ما چگونه به دردهای کهنه خو می کنیم! ... ما چگونه تکرار را زندگی می کنیم ! درخت گیلاس توی حیاط دیگر تکرار نمی شود و خاطره هامان !!! تو و من نیز !! ... دل نوشت : *** خاطرمان باشد به یاد هم باشیم ، شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم : آن غریبه چه قدر شبیه خاطراتم بود ! ** نمی خواستم نبودت از شمارش انگشتانم بیشتر شود ! اما این روزها ، کاری از دستانم بر نمی آید ... *** خداوندا دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها ! یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی تهی ! ته نوشت : امیدوارم سال جدید برای همه ی شما مهربانان مملو از شادی باشه و برای منم برخلاف سالی که گذشت پر از خوشحالی !!! خدایا ممنونتم که با وجود تمام بدی ها و سختی های این دنیا و این سالها دلم پر از عشق داوود عزیزم هست و همین به من نیرو میده برای پشت سر گذاشتن روزهای سخت به امید روزهای پر از شادی ...
![]()
![]()
![]()
![]()
درد واره هایم را همراه با بغض هایی که همیشگی شده اند ، ![]()
![]()
قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت
نوشته شده در سهشنبه ۱۳٩۱/۱/۱ساعت
۱٢:۱۱ ق.ظ توسط ... نظرات () |
نوشته شده در سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت
۸:۳٦ ق.ظ توسط ... نظرات () |
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٠ساعت
۱٠:۱٦ ب.ظ توسط ... نظرات () |
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٧ساعت
۱:٤۱ ب.ظ توسط ... نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۸ساعت
۳:٤٧ ق.ظ توسط ... نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٤ساعت
٢:٠٠ ق.ظ توسط ... نظرات () |

